تبليغاتX
سعید بی غم
سعید بی غم
یکی بود که دیگه نیست
قالب وبلاگ

سهم من از زندگانی هیچ بود

دل به هر کس خوش نمودم پوچ بود

رنج غربت به تن خسته نشست

درد تنهایی کمرم را شکست

روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت

یک شبی عاشق شدم سالها با پشیمانی گذشت

سرگذشت دیگران عبرت نشد

خود شدم عبرت برای دیگران ! ! !

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 23:35 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
بنام اهورا مزدا 


آیین چند هزار ساله چله شب


غلبه گرما بر سرما


شب تولد میترا فرشته نگهبان خورشید


پیروزی نور بر تاریکی 


ایرانیان


ای وارثان کوروش یلدایتان مبارک

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:39 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

شما یادتون نمیاد!!!!!!!!


به ادامه بروید


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 18:30 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

 

آبروی آب برد و آب روی آب ریخت

 تشنه لب ساقی میان آب سوخت

 

 

التماس دعا

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 23:31 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

سکوت


         درد ناکترین


              پاسخ من به بیرحمی های


                                                                      دنیاست!

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 23:19 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
خدایا


         عاشقان را


                        غم مده......

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 0:3 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
کاش به دوران بچگی برگردیم به اون 

موقع ها که وقتی زمین میخوردیم فقط 

زانوهامون زخم برمیداشت نه دلهامون

می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند 

ستایش کردم، گفتند خرافات است

عاشق شدم،گفتند دروغ است

گریستم، گفتند بهانه است

خندیدم، گفتند دیوانه است


ﺭﻭﺣﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭﺩ…ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ….

ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ…

ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﺪ

ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ:

ﻣﻦ ﺩﯾﮕــﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻤﯿﮑـــﻨﻢ
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 21:45 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

" این روز ها ...

 دوست داشتن

 دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
 دنبال گودالی از تعفن می گردند...

اما

من " سلام " می گویم ...

و "   لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

 و می دانم ...

 " عشق " همین است ...

 به همین سادگی ...


***** 

نرسیده  به  بعضی  خاطره ها ...

باید  بنویسند :

آهسته  به  یاد  بیاورید ...

خطر ِ ریزش ِ  اشک ...
[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 17:38 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
سلام به همه 

یه روزایی هست که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه

12 /7 / 1390 دیگه نمیاد...

[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 22:24 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

بیا چون نسیم در آغوشم کش تو چشام مستی بذار

 

بیا و گرمای خورشیدو بیار تو دلم عشقو بکار

 

من اونم که از تو جون میگیرم بی تو هیچم بخدا میمیرم

 

بیا و هستی ببخش زندگیمو که تویی آرزوی دیرینم

 

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 14:14 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 23:23 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

a

 

«و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،

جرس كاروان از رحیل

مسافری خبر می دهد كه در سكونی، آغازی بی پایان را می سراید»

 

ما همه از خاکیم دوباره بر خاکیم

۹سال از فوت دختر خواهر گلم رویا میگذره امیدوارم هرکسی این مطلبو میخونه

 یه فاتحه واسش بخونه ...

از همه ی شما خوبها ممنونم.

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 0:12 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

بنام کارگر که بهش کلی عقده آویزونه

کارگری که اثباب زندگیش پشت کامیونه

کارگری که از درد پا مثل پیرها میشینه

خوردن چلو کبابو توی فیلم ها میبینه

حتی خونوادش نمیدن به حرفش تکیه

کارگری که زنده بودنش با مرگش یکیه

توی فکر و دلش چییزی جز حسرت نیستش

وقتی بنزین کمتر از لیتری 700 نیستش

وقتی حقوق سه ماهه که خبری نیستش

کارگر حق داره اگه میاد خیلی به جوش

تو دلش مونده حسرت خرید یه کیلو گوشت

یه کیلو گوشتو خیلی وقته که اون به چشم ندیده 

اگه ببینه بقیه بهش میگن ندیده.............................

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 1:2 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

شبی مست و گیج میگذشتم از ویرانه ای

چشم مستم خیره شد بر خانه ای

نم نمک رفتم به زیر پنجره ‌‌‌‌‌/ تا که دیدم صحنه ی ویرانه ای

مادری پیر چون پروانه ای / پدری پیر در کنج خانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم / دختری در عیش و نوش با بیگانه ای

پس از آن لعنت فرستادم به خویش / تا که هستم مست و گیج

نروم بر خانه ای تا نبینم صحنه ی ویرانه ای

دختری عصمت فروش بهر نان خانه ای

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 15:8 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
قدم میزنم شهر خاموشی رو!

                                                   قدم میزنم این فراموشی رو!

ورق خورده دفترچه ی کوچه ها

                                                  من و تو ، تو و من ، رسیدن به ما...

اگه شب ، شب سرد تکراریه 

                                                 هنوز عطر دستای تو جاریه

دل بی تپش رد تو از بره

                                                 نگاه کن منو تا کجا میبره!

بتاب از تو پلک تر پنجره!

                                                 بخون از سکوت پس هنجره!

بیا تا نلرزه قدم های عشق!

                                                 نذار بشکنه مرد تنهای عشق!

ببر شب رو از شهر دلواپسی!

                                                 بگو از کدوم کوچه سر میرسی؟

تو پیچ کدوم واژه پیدات کنم؟

                                                 بگو تو کدوم خواب تماشات کنم؟

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 0:11 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

امشب به یاد بودنت تا صبح واست شعر میخونم


برات هزار تا شعر میگم تا بدونی دوست دارم


...

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 1:31 ] [ سعید بی غم! ] [ ]


در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیمپیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است..!

[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 23:41 ] [ سعید بی غم! ] [ ]


هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند

با هم مژه میزنند

با هم حرکت میکنند

با هم اشک میریزنند

باهم می بینند

با هم می خوابند

با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند

.

ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه

نتیجه اخلاقی قضیه

زن توانائی قطع هر ارتباطی را داره!


[ چهارشنبه ششم بهمن 1389 ] [ 14:17 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها از همه دلگیرم،کوله ام غرق

 غم است آدم خوب کم است،عده ای بی خبرند عده ای کور و

 کرند و گروهی پکرند،دلم از این همه بد میگیرد وچه خوب ....

آدمی میمیرد...!

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 17:39 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
باز دلم تنگ است


باز چشمانم باران مي طلبد


آسمان دلم پر از ابرهاي سياه دلتنگي شده


باز من تنهايم!


و در اين سكوت حتي صداي ساز هم آرامم نمي كند


دل من باز كوچك شده


براي آنكه نميدانم كيست!


...ولي غيبتش مرا مي آزارد


من خودم را گم كرده ام...! كجا...؟


اين را ديگر نميدانم

[ چهارشنبه پنجم آبان 1389 ] [ 14:27 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کردی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی دوستت دارم دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه و این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشم هم نیز نگاه کنیم

[ چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ] [ 19:48 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست
براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،
چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم
براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود
مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست
نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند

[ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 18:57 ] [ سعید بی غم! ] [ ]


يک برگ ديگر از تقويم عمرم را پاره مي کنم ،
امروز هم گذشت ، با مرور خاطرات ديروز ،


با غم نبودنت و سکوتي سنگين ،


و من شتابان در پي زمان بي هدف ، فقط ميروم ، ميروم ،

ياس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما ، گرمي


مهر تو را ميخواهند ،


غنچه هاي باغ هم ديگر بهانه ميگيرند ،


ميان کوچه هاي تاريک غربت و تنهايي ، صداي قدمهايت


را ميشنوم


اما تو نيستي ، فقط صداي مبهم ،


قول داده بودي برايم سيب بياوري ، سيب سرخ خورشيد


، سيب سرخ اميد ، يادت هست ؟ ،


و رفتي و خورشيد را هم بردي ،


و من در اين کوچه هاي تنگ و تاريک ، سرگردانم و منتظر ،

برگي از زندگي ام را ورق ميزنم ، امروز به پايان دفترم


نزديکم 


[ پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 ] [ 1:11 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

عشق چيست؟ 


مادر گفت عشق يعني فرزند. 


پدر گفت عشق يعني همسر. 


دخترک گفت عشق يعني عروسک. 


معلم گفت عشق يعني بچه ها. 


خسرو گفت عشق يعني شيرين. 


شيرين گفت عشق يعني خسرو. 


فرهاد گفت: .... ؟ 


فرهاد هيچ هم نگفت. 


فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اما سکوت کرد!‌ ميخواست 

شکايت

 کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد؟ سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي

 پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد.



[ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ] [ 0:54 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
عاشقش بودم عاشقم بود


اونم منو میخواس فقط مال من بود


چه زود روزای خوش عشقو دیدیم


از باقچه ی دلمون عشق میچیدیم


میدیدیم توی قلب هم دوس داشتنو


پیشم میموند به خدا دوس داشت منو


تا یکی از روزای خوش زندگی دیدم رفتشو نوشت:


بی من بمیر


[ پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ] [ 23:11 ] [ سعید بی غم! ] [ ]

آهنگ جدید و فوق العاده استاد معین با کیفیت عالی

 

معین


 

[ شنبه بیست و ششم دی 1388 ] [ 22:35 ] [ سعید بی غم! ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خاطرمان باشد به یاد هم باشیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
امکانات وب